|
اعمش گوید: برای به جا آوردن حج حرکت می کردم وقتی مدتی طولانی راه رفتم، در کنار راه کوری را دیدم که می گفت: الهی به حق محمد و آلش چشم هایم را بینا کن! من از گفته آن زن تعجب کردم و به او گفتم: کدام حق از محمد و آل او بر خداوند است، همانا خداوند بر آنها حق دارد. زن گفت: بس کن ای احمق! به خدا سوگند او (خدا) راضی نمی شود، مگر آنکه به حق محمد و آل او قسم خورده شود. پس اگر محمد و آل او بر خداوند حقی نداشتند، بر ایشان سوگند نمی خوردند. گفتم: خداوند در کجا سوگند خورده است؟ گفت: آنجا که می فرماید:« لعمرک انهم لفی سکرتهم یعمهون»(سوره حجر،آیه 72)؛ « به جان تو سوگند که آنها در مستی (کفر و گناه و شهوت) خود حیران و سرگردان بودند.» و عمر در کلام عرب، حیات و زندگانی است. اعمش گوید: حجم را به جا آوردم و آن گاه برگشتم و همان زن را در جای اولش دیدم که چشمانش بینا شده بود و می گفت: ای مردم! علی را دوست داشته باشید که دوستی او،شما را از آتش جهنم نجات می دهد. به او سلام کرده و گفتم: آیا تو دیروز کور نبودی و نمی گفتی الهی به حق محمد و آلش چشم هایم را بینا گردان! گفت: بله! گفتم: قصه ات را برایم تعریف کن. گفت: به خدا سوگند! همچنان که التماس می کردم مردی در کنارم ایستاد و به من فرمود: اگر محمد و آل او را ببینی، می شناسی؟ عرض کردم: نه، ولی با دلایل و راهنمایی هایی که به من شده، او را می شناسم. آن زن گفت: هنگامی که آن بزرگوار با من سخن می گفت، مرد دیگری که بر دو نفر دیگر تکیه کرده بود، آمد و گفت: چرا پیش این زن ایستاده ای؟ گفت: این زن از پروردگارش به حق محمد و آلش درخواست کرده که خداوند چشمانش را بینا کند، برایش دعا کن. آن مرد، بینایی چشمانم را از خداوند خواست و دست بر چشمان من کشید و چشمانم بینا شد.عرض کردم: شماها چه کسانی هستید؟ فرمود: من محمد صلی الله علیه و آله و سلم و این علی است که چشمانت را به اذن الهی بینا کرد. در جایت بنشین تا مردم برگردند و به آنها بگو که دوستی علی علیه السلام، آنها را از آتش جهنم نجات می دهد.[1] -------------------- [1].تفسیر فرات کوفی،ص228؛بحارالانوار،ج42،ص44
|