به سایت تخصصی امیرالمومنین امام علی علیه السلام - ابوتراب - خوش آمدید. امیدواریم بتوانیم تحت توجهات آن حضرت در خدمت دوستان ایشان باشیم ... به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند ... به آسمان رود و کار آفتاب کند
. . .
   

 

 

 

شرح لقب

 

 

• احنف بن قيس تميمی سعدی

موضوع: اصحاب

کلمات کليدي: احنف بن قيس تميمی سعدی

 

اسم او صخر يا ضحاک فرزند «قيس بن معاوية بن حصين تميمي» ملقب به احنف و کنيه‏اش «ابو بحر تميمي سعدي» است؛ چون پاي او قدري کج بود لذا به احنف (کج پا) شهرت داشت. [1]

احنف از اشراف اهل بصره و بزرگ قبيله بني تميم و يکي از عقلاي نامدار ملت عرب بوده است. وي گذشته از هوشِ بي‏نظيرش، سخنگويي فصيح و ناطقي جسور بود و از نظر حلم و بردباري و بزرگي ضرب‏المثل عرب است. [2] از وي پرسيدند: چگونه بزرگ قوم خود شدي؟ گفت: با دستگيري ستمديدگان و کمک به بينوايان. گفتند: حلم را از که آموختي؟ گفت: از حکيم عصر و حليم زمان «قيس بن عاصم منقري». [3]

در بردباري احنف همين کافي است که وقتي برادرزاده‏اش از درد دندان مي‏ناليد، به او گفت: من سي سال است از بينايي يک چشم محرومم و به احدي نگفته‏ام. [4]

احنف در زمان حيات پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله مسلمان شد، اما موفق به ديدار آن حضرت صلي الله عليه و آله نگرديد، اما مورد دعاي حضرت صلي الله عليه و آله قرار گرفته است. [5] با اين حال شيخ طوسي در کتاب رجال خود، وي را از اصحابِ رسول خداصلي الله عليه و آله، اميرالمؤمنين عليه‏السلام و امام حسن مجتبي عليه‏السلام به شمار آورده است. [6]

برخورد خليفه دوم با احنف

مورخان نقل مي‏کنند: احنف که رئيس قوم خود و مردي دانا و بصير و ساکن بصره بود، در زمان خلافت عمر بن خطاب در ميان جمعيتي از مردم بصره، به مدينه آمد و خطبه‏اي بسيار جالب و گيرا خواند، و چون عمر او را مردي بسيار زيرک و دانا و با ديانت يافت، دستور داد تا او را در مدينه نگه دارند و مانع مراجعت وي به بصره شوند.

عمر يک سال به او اجازه بازگشت نداد و در توجيه کار خود گفت: تو را اين مدت در مدينه نگاه داشتم و حرکاتت را زير نظر گرفتم و ايمانت را آزمودم؛ تو مؤمن و مسلماني، پس سپاس‏گزار باش و اينک به تو اجازه بازگشت مي‏دهم.

در پي بازگشت «احنف بن قيس» به بصره، عمر نامه‏اي به ابو موسي اشعري (والي بصره) نوشت و در آن متذکر شد که: احنف از بزرگان بصره است، او را به خود نزديک و در امور کشور با وي مشورت کن. [7]

مشورت استاندار بصره با احنف

به دنبال نامه‏اي که عمر براي ابو موسي اشعري نوشت دوره‏اي از نبوغ سياسي و اجتماعي احنف فرا رسيد و سرانجام وي يکي از مشاوران رسمي و امين حکومت‏هاي عمر، عثمان و اميرالمؤمنين عليه‏السلام گرديد.

استانداران بصره در امور مهم با وي مشورت مي‏کردند و در بسياري از موارد رأي او را به کار مي‏بستند. از جمله وقتي که سپاه ناکثين به سرکردگي طلحه و زبير همراه عايشه به دروازه‏هاي بصره در منزلي به نام «حفر ابو موسي» رسيدند و به عثمان بن حنيف که استاندار بصره از جانب حضرت علي عليه‏السلام بود، نامه نوشتند و از او خواستند که دارالاماره را در اختيار آنان بگذارد، وقتي نامه آنان به عثمان رسيد، فوراً «احنف بن قيس» را خواست و با او مشورت کرد. احنف با فکر ژرف و دورانديش خود گفت: آنان که براي خون‏خواهي عثمان قيام کرده‏اند، خود خون او را ريخته‏اند و من لازم مي‏دانم که آماده مقابله با آنها باشي و پيش از آن که آنها به بصره وارد شوند با لشکري مقابلشان بروي، و الا اگر آنان وارد بصره شوند، مردم از آنان بيشتر اطاعت خواهند کرد.

عثمان بن حنيف گفت: نظر من هم همين است، لکن منتظر دستور امام عليه‏السلام مي‏مانم. در اين هنگام «حکيم بن جبله عبدي» وارد شد، نامه طلحه و زبير را برايش خواند او هم نظر احنف را تکرار کرد و گفت: اجازه بده من براي مقابله با آنان برخيزم، اگر به اطاعت امير مؤمنان علي عليه‏السلام گردن نهند چه بهتر و گر نه با آنها نبرد مي‏کنم.

عثمان بن حنيف گفت: اگر تصميم به مقابله باشد، خودم براي اين کار بهترم. حکيم اصرار ورزيد که هر چه زودتر اقدام کند که اگر ناکثين وارد بصره شوند، دل‏هاي مردم را به سبب همراه بودن عايشه همسر پيامبر با آنان، به سوي خود جلب مي‏کنند و تو را از مقامت خلع خواهند کرد. [8]

در اين اوضاع بود که نامه امير مؤمنان به عثمان رسيد، به اين مضمون: «طلحه و زبير پيمان شکسته و به سوي بصره مي‏آيند، آنها را به اطاعت دعوت کن، اگر اطاعت کردند آنها را اکرام نما و اگر اطاعت نکردند با جنگ، کار را فيصله دهيد.»

امام عليه‏السلام نامه را از «ربذه» ارسال کرده بود و نوشته بود که: من هم به زودي به سوي تو خواهم آمد.

استاندار بصره پس از مشورت با ياران خود و بعد از دريافت نامه امام عليه‏السلام فوراً «عمران بن حصين» و «ابو الاسود دوئلي» را - که از شخصيت‏هاي بصره بودند - طلبيد و به آنان مأموريت داد تا با طلحه و زبير بيرون بصره ملاقات کنند و هدف آنان را از لشکرکشي به بصره جويا شوند. آن دو از بصره بيرون آمدند و در «حفر ابو موسي» به ملاقات طلحه و زبير و عايشه رفتند. [9] بدون ترديد اگر عثمان بن حنيف به مشورت احنف بن قيس توجه مي‏کرد و در بيرون شهر بصره با طلحه و زبيره به نبرد مي‏پرداخت، کار بدان جا نمي‏کشيد که تا اين حد از دو طرف خونشان ريخته شود و خود ابن حنيف هم با آن وضع دلخراش از بصره اخراج شود و شهر بصره به دست مهاجمين بيفتد. يا آن که کار به صلح مي‏کشيد و هرگز خوني ريخته نمي‏شد، و اللَّه العالم.

نقش احنف در جنگ جمل

وي در جنگ جمل غايب بود، اما اين غيبت هم، به صلاح‏ديد و موافقت امام عليه‏السلام صورت گرفت؛ زيرا با ورود طلحه و زبير و عايشه به شهر بصره، و اخراج عثمان بن حنيف و کشتن جمعي از يارانش، گروه کثيري از مردم بصره در مشروعيت حکومت امام عليه‏السلام دچار ترديد شدند و سران و سرکردگان سپاه جمل براي سلب اعتماد مردم بصره از امام عليه‏السلام و تشکيک در مورد مشروعيت حکومت او و نيز دخالت دادن امام عليه‏السلام در ماجراي قتل خليفه سوم از هيچ تلاشي فرو گذار نبودند. آنان به منظور تحريک عواطف ديني مردم، همسر پيامبر (عايشه) را با خود همراه و از همراهي او به عنوان دليل محکم بر حقانيت خود و بطلان صلاحيت علي عليه‏السلام استفاده کردند.

«احنف بن قيس» خود رابه امام عليه‏السلام رساند و عرض کرد: مردم بصره گمان کرده‏اند که اگر شما بر شهر مسلط شويد، مردانشان را کشته و زنانشان را به اسارت مي‏بريد.

امام عليه‏السلام در پاسخ فرمود:

ما مثلي يُخاف هذا منه، و هل يَحِلُّ هذا الاّ ممن (لِمَن) تَولَّي و کَفَر، الم تسمع قول اللَّه عزوجل «لستَ عليهم بمُصَيطر الّا مَن تولَّي و کَفَر» و هم قوم مسلمون؛

چگونه مردم چنين واهمه‏اي از من دارند، آيا مگر چنين کاري جز در حق کفار حربي و مرتدين جايز است؟ مگر فرمان خداي عزوجل را در اين مورد نشنيدي که فرمود: «تو بر آنها تسلط نداري مگر آنان که روي گردانند و کافر شوند». حال آن که آنان مردماني مسلمانند.

احنف عرض کرد: يا اميرالمؤمنين، حال شما يکي از دو پيشنهاد مرا بپذيريد، يا اين که من در کنار شما بمانم و بجنگم و يا اين که به شهر برگردم و از پيوستن ده هزار مرد جنگي قبيله‏ام به سپاه دشمن جلوگيري کنم؟

امام عليه‏السلام فرمود: اين خود نصرت بزرگي است که بتواني ده هزار جنگجو را از پيوستن به دشمن باز داري. لذا احنف به ميان قوم خود بازگشت و آنان را به ارشاد و راهنمايي امام عليه‏السلام و پرهيز از جنگ و حفظ بي‏طرفي کامل دعوت و خود نيز به همراه آنان عزيمت کرد. [10]

احنف و انتقاد از عايشه

احنف در واقعه جمل با عايشه مناظره و او را در مورد اقدام به جنگ محکوم کرد. او گفت: اي ام المؤمنين، آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله در خصوص اين جنگ با تو عهدي بسته و دستوري داده است؟

عايشه: خير، به خدا قسم به من دستوري نداده است، پرسيد: پس آيا در کتاب خدا در اين باره چيزي يافته‏اي؟ گفت: خير. ما نيز همان قرآني را مي‏خوانيم که شما مردم مي‏خوانيد. احنف گفت: آيا هرگز اتفاق افتاده که رسول خدا صلي الله عليه و آله در زماني که مسلمانان اندک بودند و مشرکان بسيار از زنان خود ياري بطلبد؟ عايشه که چاره‏اي جز گفتن حق نداشت، گفت: خير به خدا قسم چنين چيزي اتفاق نيفتاده است. احنف گفت: پس گناه ما چيست که عليه ما قيام کرده‏اي؟ [11]

منظور احنف اين بود که اگر اکنون ما ياري خود را از تو دريغ مي‏کنيم، بدين جهت است که رسول خدا صلي الله عليه و آله هرگز اجازه نداده است که زنان وي در تعيين سرنوشت و اداره امور مسلمانان و جنگ با امام وقت دخالت کنند.

او هم چنين مناظره‏اي با طلحه و زبير دارد که در تاريخ ثبت شده است. [12]

شرکت فعال و موثر احنف در نبرد صفين

زماني که حضرت علي عليه‏السلام قصد داشت به صفين عزيمت کند، نامه‏اي به ابن عباس (استاندار وقت بصره) نوشت و از وي خواست که جنگجويان بصره را براي پيوستن به سپاه امام و حرکت به سوي دشمن بسيج کند.

احنف وقتي به کوفه آمد به همراه گروهي از مردم بصره نزد امام عليه‏السلام شرفياب شد و گفت: «يا اميرالمؤمنين، إنه إن تک سعدٌ لم تنصرک يوم الجمل فإنها لم تنصر عليک و...؛ يا اميرالمؤمنين عليه‏السلام، اگر بني سعد در جنگ جمل شما را ياري نکردند[13] در مقابل به ضرر شما نيز وارد جنگ نشدند و سران و گردانندگان آن واقعه خونين را برضد شما حمايت نکردند؛ اکنون طايفه ما در بصره‏اند، اجازه بدهيد پيکي به سويشان بفرستيم و از آنها کمک بخواهيم، زيرا آنان امروز بدين وسيله به تکليف خود عمل کرده و قصور ديروزشان را نيز جبران مي‏کنند و حق خود را از دشمن مي‏گيرند و به فضيلت جهاد در رکاب امام خود نايل مي‏شوند.

امام عليه‏السلام به وي اجازه داد و فرمود: پس نامه‏اي برايشان بفرست و آنان را به سوي خود بخوان.

وي بي‏درنگ نامه‏اي به اين مضمون براي مردم قبيله‏اش فرستاد:

أما بعد، فإنه لم يبق أحدٌ من بني تميم إلّا وقد شقوا برأي سيدهم غيرکم...؛

اي گروه بني سعد، خوب مي‏دانيد که احدي از بني تميم در واقعه جمل جان سالم بدر نبرد و هر يک از طوايف اين قبيله بزرگ به نوعي گرفتار سوء تدبيرِ بزرگِ قبيله خود شدند...، اما شما از گزند آن حوادث خونين به دور مانديد؛ زيرا خداوند شما را به وسيله حسن تدبير من، سلامت بخشيد و همه به آرزوهايتان رسيديد و از هر آن چه که مايه هراستان بود، در امان مانديد. خلاصه اين که از گرفتاران و شکست خوردگان بريديد و به اهل عافيت پيوستيد. حال به شما مي‏گويم که ما بر قبيله بني تميمِ کوفه وارد شده و دوباره مورد محبتشان قرار گرفتيم. نخست با خروج به سوي ما در بصره مورد محبت‏شان قرار گرفتيم و اکنون هم براي حرکت به سوي دشمن، پس به سوي ما بشتابيد و بر دشمن اعتماد نکنيد.... [14]

احنف در نبرد صفين با همه نيروهاي تحت امر خود، حضور يافت و در اين جنگ به دستور امام عليه‏السلام فرماندهي قبايل بني تميم، ضبّه و رباب را عهده دار بود. [15]

حمايت احنف از عنوان اميرالمؤمنين

در جنگ صفين سرانجام امام عليه‏السلام ناچار شد مذاکره و حکميت پيشنهادي دشمن را بپذيرد و به کاتب ويژه خود (عبيداللَّه بن ابي رافع) دستور داد که متن بيانيه صلح را بدين ترتيب تنظيم کند:

بِسْمِ اللَّه الرَحْمنِ الرَحيمْ: هذا ما تقاضي عليه عليٌ اميرالمؤمنين، و معاوية بن ابي سفيان و شيعتُهما فيما تَراضَيا بِهِ مِنَ الْحُکْمِ بکتابِ اللَّه و سنت نبيه صلي الله عليه و آله؛

بسم اللَّه الرحمن الرحيم، اين قطع‏نامه‏اي است که به موجب آن علي اميرالمؤمنينعليه‏السلام و معاويه بن ابي‏سفيان و شيعيان و پيروان آن دو توافق کردند که به کتاب خدا و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله عمل کنند و داوري قرآن را در خصوص جنگ يا صلح بپذيرند.

اين بيانيه تنظيم گرديد و به معاويه نشان داده شد تا ذيل آن را امضا کند. اما او همين که عنوان «اميرالمؤمنين» را ديد، گفت: من آدم بسيار پستي خواهم بود که با وجود اذعان به امامت تو بر مؤمنين، باز هم عناد ورزم و با تو بجنگم. پس معلوم است من امارت تو را براي مؤمنين نپذيرفته‏ام که با تو از در جنگ وارد شده و اکنون پيمان صلح و حکميت امضاء مي‏کنيم، بنابراين اگر مي‏خواهي صلحي صورت گيرد، اين عنوان (کلمه اميرالمؤمنين) را از متن بيانيه حذف کن. [16]

در اين جا، احنف از خيرخواهي به امام عليه‏السلام عرض کرد: مبادا عنوان «اميرالمؤمنين» را از متن معاهده حذف کني که در اين صورت مي‏ترسم هرگز به تو باز نگردد؛ پس تن به اين کار مده اگر چه به جنگ تازه‏اي بينجامد و عده‏اي کشته شوند؟

حضرت امير عليه‏السلام هم با اين پيشنهاد موافق بود و نيمي از روز در همين مورد بحث شد تا اين که «اشعث بن قيس کندي» با تنگ نظري و تعصب خاص خود و با تکيه بر نفوذ قومي خود ايده دشمن را بر امام عليه‏السلام تحميل کرد که براي پايان مخاصمه عنوان اميرالمؤمنين حذف شود و فقط به اسم حضرت و اسم پدرش (علي بن ابي‏طالب) اکتفا گردد. [17]

تذکرات و نصايح احنف به ابوموسي اشعري

هنگامي که ابو موسي اشعري (نماينده مردم عراق) [18] به نمايندگي از سوي امامعليه‏السلام براي گفت و گو با عمرو عاص عازم «دومة الجندل» گرديد، «احنف بن قيس» که مرد سياست و کياست و بصير به امور بود، دست ابوموسي را گرفت و او را از نيرنگ‏هاي عمرو عاص بر حذر داشت و اهميت اين مذاکرات را به وي گوشزد کرد و گفت: عظمت کار را درک کن و بدان که کار ادامه دارد. اگر عراق را ضايع کني، ديگر عراقي نيست. از مخالفت خدا بپرهيز که خدا دنيا و آخرت را براي تو جمع مي‏کند. اگر فردا با عمرو عاص رو به رو شدي، تو ابتدا سلام مکن، هر چند سبقت بر سلام سنت است ولي او شايسته اين کار نيست. دست در دست او مگذار، زيرا دست تو امانت است. مبادا تو را در صدر مجلس بنشاند، که اين کار خدعه و فريب است. از اين که با تو در اتاق تنها سخن بگويد بپرهيز؛ زيرا ممکن است در آن جا گروهي را به عنوان شهود، مخفي سازد تا بر ضد تو گواهي دهند.»

آن گاه احنف ابو موسي را آزمود و دانست که ابايي از خلع امام علي عليه‏السلام از حکومت، ندارد لذا نزد امام آمد و ماجرا را براي آن حضرت بيان کرد. امام عليه‏السلام فرمود: «ان اللَّه غالب علي أمره». احنف يادآور شد که اين کار مايه ناراحتي ماست.[19]

ايستادگي احنف در مجلس معاويه

محمّد بن عبد ربه در کتاب «عقدالفريد» نقل مي‏کند: روزي در مجلس معاويه که جمع زيادي از رجال برجسته شام حضور داشتند، مردي چاپلوس به مجلس وارد شد و خطبه‏اي خواند و در آخر کلامش به اميرالمؤمنين عليه‏السلام لعن و ناسزا گفت.حاضران از باب تأييد سخنان آن مرد چاپلوس ساکت ماندند. احنف اين شيعه راستين عليعليه‏السلام سکوت را جايز ندانست و خطاب به معاويه چنين گفت:

اين مرد که اين گونه به علي عليه‏السلام جسارت کرد، اگر مي‏دانست که لعن انبياي الهي عليه‏السلام تا اين حد تو را خرسند مي‏سازد، آنان را نيز لعنت مي‏کرد. پس از خدا بترس و از علي دست بدار، که او اينک از دنيا رفته و خداي خود را ملاقات و در بستر قبرش با اعمال خود خلوت کرده است.

اي معاويه، به خدا سوگند، تا آن جا که ما علي عليه‏السلام را مي‏شناسيم، سوابقي درخشان، اخلاقي پاکيزه، مناقب عظيم و مصائبي بزرگ دارد. وي اعظم علما و افضل فضلا و احلم حلما و وصي خيرالأنبيا است، چگونه روا خواهد بود که اينگونه مورد جسارت و بي حرمتي قرار گيرد؟

معاويه گفت: اي احنف، به راستي که خار و خاشاک بر چشمم ريختي و سخن نسنجيده گفتي و عاقبت آن را نمي‏داني و پايانش را نمي‏بيني. حال که چنين گفتي، بايد بر منبر نشسته و علي را در بين مردم نفرين کني!

احنف گفت: اگر مرا از انجام اين کار معاف داري، برايت بهتر است؛ زيرا هرگز لبانم به لعن علي عليه‏السلام گشوده نخواهد شد.

معاويه گفت: من تو را معاف نمي‏دارم و باز به تو مي‏گويم که بايد به منبر رفته و علي را در ملأ عام لعنت کني!

احنف گفت: در اين صورت ميان تو و او به انصاف سخن خواهم گفت و به انصاف عمل خواهم کرد.

معاويه پرسيد: مگر چه مي‏خواهي بگويي؟

احنف گفت: پس از ستايش خداوند بر پيامبرش درود مي‏فرستم و چنين مي‏گويم: اي مردم، معاويه از من خواسته که علي را لعن کنم! بدانيد که علي و معاويه پس از آن که در امر خلافت اختلاف پيدا کردند، به جنگ يکديگر برخاستند و هر يک از آن دو خود را به حقّ مي‏دانستند بنابراين من دعا مي‏کنم و شما هم آمين بگوييد، که خدا شما را رحمت فرمايد. پس از آن مي‏گويم:

پروردگارا، لعنت تو و فرشتگانت و انبيا و فرستادگانت و همه مخلوقاتت بر کسي از اين دو (علي و معاويه) که به ديگري ستم کرده فرو فرست و همين طور بر گروه ستمکار که به ناحق بر ضد طرف مقابل دست به شورش زد، لعن فرست و آنان را از دايره رحمت خود خارج ساز و بر آنان سخت گير. اي مردم آمين بگوييد که خدا شما را بيامرزد.

آري اي معاويه من چنين خواهم گفت، هر چند که به قيمت جانم تمام شود، نه يک کلمه کم و نه يک کلمه زياد.

معاويه گفت: اي ابا بحر، من تو را از اين کار معاف کردم و نمي‏خواهم به علي نفرين و لعن کني. [20]

صداقت و پايداري احنف در اجراي حق

پس از مرگ زياد بن ابيه در سال 53 قمري معاويه تصميم گرفت فرزندش «يزيد» را به ولايت عهدي و جانشيني خود معرفي کند و در اين باره از مردم بيعت بگيرد، لذا براي رسيدن به مقصود خود با شخصيت‏ها و بزرگان و سران قبايل به شور و مشورت پرداخت. از جمله کساني که به شام آمد و نظر خود را صريحاً اعلام کرد احنف بن قيس بود، او پس از اظهار نظر جمعي از بزرگان، چنين گفت:

اي معاويه، تو خود از شب و روز يزيد آگاهي و از ظاهر و باطن و دخول و خروجش با خبري، اگر در اين کار رضاي خدا و صلاح امت است به مشورت و نظرخواهي نياز نيست و اگر غير از اين است دنيا را در اختيار او قرار مده که خود عازم سفر آخرتي.

شايد بهترين سخن که بوي تملق و چاپلوسي در آن نبود، سخن اخنف در آن مجلس بود، لذا پس از گفتار او مردم متفرق شدند، سخن و کلام احنف را زمزمه مي‏کردند و بازگو مي‏نمودند. [21]

ذهبي نقل مي‏کند: وقتي يزيد بن معاويه به ولايت عهدي منصوب شد، مردم براي عرض سلام و تهنيت مي‏آمدند و هر کس سخني مي‏گفت، اما احنف ساکت بود، معاويه پرسيد: چرا چيزي نمي‏گويي؟

احنف گفت: اگر دروغ بگويم، خدا را به خشم آورده‏ام و از او مي‏ترسم و اگر راست بگويم، تو را به خشم آورده و از تو بيم دارم. [22]

وفات احنف

«احنف بن قيس» در سال 67 يا 71 هجري درگذشت و جمعي گفته‏اند: در زماني که «عبداللَّه بن زبير» بر حجاز و عراق در شهر کوفه حکومت داشت، درگذشت. «مصعب بن زبير» که از سوي برادرش عبداللَّه در کوفه حکومت مي‏کرد، بر او نماز خواند و پيکر او را تشييع کرد.

مصعب در تشييع جنازه او مي‏گفت: «هذب اليوم الحَزم و الرأي؛ امروز محکم‏کاري و رأي صائب از ميان رفت.» [23]

 

________________________________________________________

پی نوشت:

[1] اسد الغابه، ج 1، ص 55؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 119؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 209.

[2] تهذيب التهذيب، ج 1، ص 209؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 119 و 121.

[3] سفينة البحار، ج 1، ص 349 ماده احنف.

[4] اعيان الشيعه، ج 7، ص 383.

[5] اسد الغابه، ج 1، ص 55؛ الاصابه، ج 1، ص 188.

[6] رجال طوسي، ص 7، ش 64 و ص 35، ش 6 و ص 66، ش 1.

[7] ر. ک: سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 121.

[8] حکيم بن جبله پس از زنداني شدن عثمان بن حنيف با گروهي از قبيله عبد قيس و... قيام کرد و خود و برادر و فرزندش و نيز همراهانش در نبردي با گروه ناکثين پيش از آمدن اميرالمؤمنين عليه‏السلام به بصره به شهادت رسيد و جنگ او را جمل اصغر، و جنگ اميرالمؤمنين عليه‏السلام را جمل اکبر ناميده‏اند. تفصيل آن را در شرح حال حکيم بن جبله در همين کتاب ملاحظه نماييد.

[9] شرح ابن ابي الحديد، ج 9، ص 311.

[10] تاريخ طبري، ج 4، ص 497.

[11] تاريخ طبري، ج 4، ص 497.

[12] ر. ک: عقد الفريد، ج 4، ص 319؛ الجمل، ص 143.

[13] اشاره به کناره‏گيري احنف و قبيله‏اش در جنگ جمل است.

[14] وقعة صفين، ص 25؛ اعيان الشيعه، ج 7، ص 384.

[15] شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 194.

[16] در روايتي آمده است که عمرو عاص گفت: علي فقط امير شما است نه امير همه مؤمنين و الا با او جنگ نمي‏کرديم. پس نام خود او و نام پدرش را بنويسد.

[17] تاريخ طبري، ج 5، ص 52؛ وقعة صفين، ص 508؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 2، ص 232.

[18] امام عليه‏السلام هرگز به انتخاب ابو موسي راضي نبود و او را شايسته چنين مأموريت خطيري نمي‏ديد، اما گروهي از مردم ظاهربين کوفه خواسته خود را بر امامعليه‏السلام تحميل کردند و زير بار وکالت و حکميت شخص ديگري جز ابوموسي نرفتند.

[19] وقعة صفين، ص 537؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 2، ص 249.

[20] عقد الفريد، ج 4، ص 28.

[21] عقد الفريد، ج 4، ص 370.

[22] سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 124.

[23] الاصابه، ج 1، ص 189؛ ر. ک: اسد الغابه، ج 1، ص 55؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 124.

 

منبع: کتاب اصحاب امام علی علیه السلام

نویسنده: سيد اصغر ناظم‏ زاده قمي

 

 

 

نوشته شده توسط گروه اصحاب در روز يکشنبه 1390/5/9 ساعت 31:56

من این مطلب را پسندیدم

امتیاز دهی

امتیاز این صفحه 3 از 1 نظر

• یکی از ستاره های زیر را انتخاب کنید.

 

ارسال نظر

نام*
ايميل
نظر*
کد امنيتي* 

سایر صفحات این موضوع

ام فضل بنت حارث

مالک بن حبیب

قرظه بن کعب انصاری

حارث همدانی(2)

عثمان بن حُنیف

شریک بن حارث سلمی

صفوان بن حذیفه یمانی

کمیل بن زیاد

کردوس بن هانی

هانی بن نمره مرادی

هاشم بن عتبه

مقداد بن عمرو

قنبر

فضل بن عباس

علقمه بن قیس

عمرو بن محصن

عبدالله بن کعب مرادی

طرماح بن عدی

صیفی بی فسیل شیبانی

صعصعه بن صوحان عبدی

شریح بن هانی

سلیم بن قیس هلالی

سلمان فارسی

سعید بن قیس همدانی

سعید بن سرح

رشید هجری

ربیع بن زیاد حارثی

حارث همدانی

جویره بن مسهر

جندب بن عبدالله ازدی

جندب بن زهیر ازدی

جعده بن هبیره مخذومی

جاریه بن قدامه انصاری

ثابت بن قیس

بریده اسلمی

اویس قرنی

ابو قتاده انصاری

ابو ایوب انصاری

مالک بن تيهان

ابوبرزه اسلمی

زید بن وهب جهنی

جریش سکونی

اصبغ بن نُباته

ابو اليسر انصاری (کعب بن عمرو)

ابو الجنوب (حبشي بن جناده)

ابراهيم بن مالک اشتر

ابورافع

ابوسعيد خُدری

ابو عمره انصاری

صعصعة بن صوحان عبدی

جابر بن عبدالله انصاری

سعد بن مسعود انصاری

خالد بن معمر بن سدوسی

ميثم تمار (ابو سالم)

خزيمة بن ثابت (ذو شهادتين)

حجر بن عدی

معقل بن قيس رياحي

مخنف بن سليم

حذيفة بن يمان

محمد بن ابي حذيفه

حکيم بن جبلة

مالک بن کعب

زِر بن حبيش

قثم بن عباس

زياد بن نضر

عمرو بن حمق خزاعي

سعد بن مسعود ثقفي

عمر بن ابي سلمه

زيد بن صُوحان

عمّار بن ياسر

سعيد بن قيس همداني

عبد اللَّه بن شبيل احمسی

سهل بن حُنَيف

عبد اللَّه بن جعفر

ضرار بن ضمره ضبابی

عامر بن واثله

ابو شجاع قتباني (سعيد بن يزيد حميري)

يريم بن شريح همداني

شبيب بن عامر (جد کرماني)

قبيصه بن جابر اسدي (ابو العلاء کوفي)

ابو کعب خثعمي

سعيد بن عبيد طائي

هاني بن خطاب أرحبي

ظبيان بن عماره تميمي

شمر بن ابرهه

نابغه جعدي (قيس بن عبدالله جعدي)

مالک بن عباده غافقي (ابو موسي)

کعب بن فقيم أزدي

همام بن شريح

عامر بن عبد قيس

سلمه بن اکوع

عاصم بن زياد

قَبيصه بن ضبيعه عبسي

هند بن ابي هاله (هند بن عمرو جملي)

قيس بن عفريه (عقديه) حمیسي

 

   

پنل اعضاء

نام کاربری:

رمز عبور:

مرا به یاد سپار
رمز عبور را فراموش کرده ام
مزایای عضویت

عضویت در خبرنامه

ویژه نامه

تقویم شیعه

12 ربیع الثانی

انقراض بنی‌امیه

در این روز با سفاح اولین خلیفه عباسی بیعت شد و با انقراض دولت بنی‌مروان، دولت بنی‌امیه به کلی منقرض شد. البته مروان در 27 ذی‌الحجه کشته شد ولی در این روز با تأسیس دولت بنی‌عباس رسما نام بنی‌امیه از صفحه خلافت برچیده شد.

اوقات شرعی

 

آمارها

. تعداد كل بازديدها: 55615835

. تعداد كل بازديدكنندگان: 50214735

. بازديدهاي امروز: 11019

. بازديدهاي دیروز: 13194

. كاربران آنلاين:

. محصولات فروشگاه: 221

. بحث های تالار گفتمان: 85

. کارهای کاربران: 185

. مقالات: 1940

. تصاویر: 112

. صوت: 401

 

صفحه اصلی | درباره ما | تماس با ما |   RSS | صفحه خانگي | معرفی به دوستان

تمامی کالاها و خدمات فروشگاه، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می‌باشند و فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

استفاده از مطالب سایت بلا مانع می باشد، در صورت تمایل سایت ابوتراب را به عنوان منبع ذکر نمایید تا افراد بیشتری با سایت امیرالمومنین علیه السّلام آشنا گردند.

 

طراحي و اجراي پايگاه اينترنتي: