|
چقدر قافیه و پلک را به هم بزنم که قدر یک غزل ساده از تو دم بزنم مگر چه قدر جهان کاغذ و قلم دارد که واژه ای بتوانم تو را رقم بزنم برای گشتن یک جفت چشم دارم و بس که پلک پلک به دنبال تو قدم بزنم شراب سر بکشم، کوچه کوچه سطر به سطر رمق بگیرم و سنگی به گور غم بزنم سر دو راهی با ذوالفقار قد بکشم خط وجود به پیشانی عدم بزنم به سمت نخلسِتانی که خوانده ام بروم سری به محرابی که شنیده ام بزنم مگر به شهر پر از واژه ی تو بر بخورم مگر خودم غزلی باشم . . . از تو دم بزنم . . شاعر: محمدجواد شاهمرادی
|