|
از این جماعت خودخواه مست مرده پرست چرا نمی کشی ای مرد دین و دنیا، دست مگر نه اینکه این دست ها که بسته تو را کناره برکه کمی پیش بیعت بست چه زود هلهله های غدیر شقشقه شد چه زود گرد غریبی به چهره ی تو نشست مدینه کوفه شد و کوفه آتشی جان سوز که شعله شعله به دیوار خانهی تو نشست کسی که آینه بودت، کسی که سنگ صبور نشست پای غمت تا ز درد و داغ شکست بهار عمر تو در بازوان تو پژمرد و چشم های تو به رودهای خون پیوست و بعد خانه قفس شد تو را پرنده ی من چه قدر خانه نشین بودن خدا سخت است شاعر: عباس محمدی
|