|
ساعت عشق بود و دستی نرم، شانه می زند به جعد گیسو ها دسته های ملائکه چون برف، قاصدی بود از فراسوها وحی دنبالهی پرستش بود، یک نفر مثل دیگری می شد گره می خورد دستشان در هم، مثل پیوستگی در ابروها بوی گل در پیاله ها می ریخت، لحظهی گیج حلول باران بود برکه در موج خویش رقصان بود، آسمان بر پرِ پرستوها ابرها آمدند و باران ها، قطره قطره غدیر می گشتند از چپ و راست رقص می کردند، روی امواج برکه ها، قوها ماه از آفتاب بالا رفت، دست در دست مهربان نور و علی نم نمک محمد گشت، عدل شد محور ترازوها چشمه ای روشن از دل کلمات، در گلوی رسول جاری گشت لافتائی قنات جوشان شد، در بن ذوالفقار یاهو ها سایه های سیاه چون بختک، روی رویای ماه افتادند برکه مرداب گشت و کم کم شد، اجتماع پلید زالوها در رگ سنگ شیر می جوشید، لحظه جام غدیر می نوشید پیر نه، خرقه پیر می پوشید، سیره ی عشق بود و الگوها شاعر: مهدیه امینی
|