|
• شب است و...
موضوع: حضرت زهرا سلام الله علیها
کلمات کليدي: حضرت زهرا، ولایت ائمه
شب است و غم و درد و الم و تابش مهتاب در آن شهر پر از ظلم به جز مردم یک خانه همه خواب ، همه خواب و جز هق هق آهسته یک مرد و یا ناله آرام دو سه کودک بی تاب اگر گوش کنی می شنوی زمزمه ریختن آب اگرچه همه خوابند ولی در دل آن خانه پر از ماتم و غوغاست که این شب ، شب بی مادری زینب کبری است شب اصلی ضربت زدن حضرت مولاست شب غسل گل یاس علی ، حضرت زهراست علی بود و یک زانوی لرزان علی بود و غم تازه یتیمان علی بود . و آن اشک روان ، سینه محزون پر از درد وآن گریه پنهان علی بود و یک یاس شهیده همان شیر خدا ،حیدر کرار و رنگی که ز رخسار پریده همان فاتح خیبر که قدش سخت خمیده علی بود همان همسر زهرا که چندیست به جز فاطمه از مردم آن شهرسلامی نشنیده علی بود و رخساره زهرا که سه ماهست ندیده علی بود و دلی خسته در آن بارش غمها علی بود و اسما کنار بدن خسته زهرا در آن نیمه شب ساکت و خلوت همان نیمه شب غصه و غربت شب هجر ، شب اوج مصیبت شب مرگ علی ، مرگ گل یاس علی کرد نگاهی سوی اسما که بریز آب روان بر روی گلبرک گل یاس و با اشک نگاهی به تن فاطمه اش کرد و چنین گفت: عزیز دل حیدر مددی کن که دهم غسل تنت را کمک کن که بشویم بدنت را و با نام خدا غسل گل یاس شد آغاز خدا داند از آن لحظه که شد چشم علی سوی گلش باز علی بود و قلبی که به اندازه یک فاطمه غم داشت علی بود و بازوی کبودی که ورم داشت و دستان علی بر گل زخم بدن فاطمه اش خورد علی زنده شد و مرد نفس در دل او حبس شد و سوخت علی چشم به چشمان گلش دوخت و آن بغض که در آن سینه نهان داشت رها شد دوباره قد او خم شد و تا شد و روح از بدنش رفت و جدا شد سرش را به روی شانه دیوار زد و زار زد و گفت: نگفتی به علی فاطمه یک بار از این زخم و از قصه دیوار از این اذیت و آزار از این سینه و از لطمه مسمار خدایا چه کند حیدر کرّار...؟ همه عالم هستی ، فغان گشت ز آه دل آن رهبر مظلوم و از اشک یتیمی حسین و حسن و زینب و کلثوم به جز زمزمه ریختن آب از آن خانه صدایی به سما رفت که تا عرش خدا رفت .... صدای تپش یک دل خسته که بندش شده پاره و از ریشه گسسته صدای کمر کوه که از غصه شکسته فقط آه کشید آه علی با مدد فاطمه استادروی پا و چینن گفت به اسما بریز آب به روی گل حیدر ولی سعی کن آرام بریزی ، که یاسم شده پرپر ولی سعی کن آرام بریزی ، که گلم خسته خسته ست ولی سعی کن آرام بریزی ، که پهلوش شکسته ست علی شست تنش را و با گریه چنین گفت به زهرا شدی پرپر و این شهر نفهمید که گل طاقت این اذیت و آزار ندارد تو رفتی و علی یار ندارد و در این شهر طرفدار ندارد گذشت از من و تو قصه ولی کاش به گلبرگ شقایق بنویسند: که "گل تاب فشار در و دیوار ندارد"...
نوشته شده توسط گروه شعر و متن ادبی در روز دوشنبه 1396/11/16 ساعت 21:29
من این مطلب را پسندیدم
|